|
|
|
|
|
شاید به گوش کوچه صدای توآمده است شاید بهار هم به هوای تو آمده است بوی بهـار می دهد این بــار بـاد بـاز از برگ برگ خاطره های تو آمده است زنجیــر شد به پایــم و طوقی به گردنـم تـا در میـان زلف رهـای تـو آمده است دستت عصا نشانه ای از ردّ پات نیست وا مانده ام چه بر سر پای توآمده است تـو پـا بـه پـای جاده به پایـان رسیده ای با اینکه جاده پای به پای تو آمده است رفتی و دست بـاد سپردی بهــار را امّـا بهــار من بـه هـوای تــو آمده است
|
||
|
|
|
|
|
بسم رب الشهداء والصدیقین
کاش من هم ای شهیدان با شما می آمدم ..... تا حریم وحی، تا پیش خدا می آمدم تا طلائیه، شلمچه، فکه و فاو آنزمان ..... کاش من یک لحظه تا کرببلا می آمدم رمز یازهرا که شد بر آسمان جبهه ها ..... کاش من تا قتلگاه سینه ها می آمدم تا نوای یاحسین پیچید در گوش زمان ..... کاش من با لاله های سر جدا می آمدم بغض بگرفته گلویم، طاقت فریاد نیست ..... کاش من تا سرزمین نینوا می آمدم این پریشانی دلم را سوخت، دارم این نوا ..... کاش من هم ای شهیدان با شما می آمدم کاش من هم ای شهیدان با شما می آمدم...
آخرین وداع جانباز شیمیایی، مداح اهلبیت حاج علی مالکی نژاد با برادرش شهید حسین مالکی نژاد - ۱۳۶۶
درد و دل سردار خیبرشکن حاج علی مالکی نژاد با شهداء پس از تفحّص - ۱۳۷۲
مرا بالیست از پرواز مانده... |
||
|
|
|
|
|
كاش از اخلاصتان يك جرعه بر مي داشتم |
||
|
|
|
|
|
خاطرات جبهه ها يادش به خير ... اي بسيجي ها خدا يادش بخير
|
||
|
|
|
|
|
سرفه می کند و طعم جبهه را، در هوای کوچه، می پراکند... سرفه کرد و از کنار من گذشت، چفیه پوش آشنای این محل او هنوز سر به زیر و ساده است، مردِ با خدای این محل
|
||
|
|
|
|
|
مي شناسمت ای مرد! ای يادگار روزهای آهن و آتش، گام كه بر ميداری، در ازدحام اين همه عابر بی درد، زخمهايم شكوفه می بندد... اين عصا، اين شلوار تا خورده، آبروی ميهن منند... كيست كه نداند ديروز دريچههاي آسمان بر بلنداي خاكريزها گشوده و كبوتران چشمت تا كرانههاي آبي خدا رفتند... از « كرخه تا راين »، پا به پاي تو آمدم گفتم: چشمهايت؟ گفتي: « گرفته به بال فرشتهها » افسوس، ديگر اسير كوچههاي عافيتم و دستم نميرسد به آسمان تا ضريح چشمهايت را زيارت كنم ميشناسمت اي مرد! مثل« مهاجر » هر روز مي آيي و مي روي كاش از « ديده بان » خبر ميداشتي راستي! يادت هست آن روز... در آن حجم غليظ درد صدايي از بي سيمها در آسمان پيچيد: « فرشته بفرستيد صداي تو چقدر پير شده است كاش يك بار ديگر دعوت مي شديم به « عروسي خوبان » شايد موج نگاه تو ما را بگيرد كجاي اين خاك آشناي نام تو نيست كيست كه نداند: در هياهوي « نام » و « نان » حرمت عشق را نگه داشتي كسي مثل تو دلواپس فردا نيست فرداي عشق؛ فرداي زخم
مي شناسمت اي مرد ! تو تفسير خط مقدمي ميدانهاي مين ديروز شاهد عبورعاشقانه تو بود نگاهت آيينه حماسيترين لحظههاست و نامت ترانه سرخي است در آسمان ميهنم و يادت در جاي جاي شعرم جاريست ديگر نميسرايم مگر از بغضهاي شكسته در گلو از پيشاني بندهاي سرخ و سبز بگذار بگريمت اي مرد! من خواب ديدهام كسي در ازدحام اسطورهاي باستاني آخرين آيينههاي آسماني را به نگارخانه غبار آلود و غريب اين ديار ارمغان مي آورد و در بنفشه زار چشمهايش كارواني از شهيدان عشق به امامت خورشيد نماز مي خوانند تعبير خواب مرا مردماني مي دانند كه ديرگاهيست از ديار كوچيدهاند و اين كتيبه را به يادگار گذاشته اند كه فصل غباروبي آيينهها نزديك است ديگر قرار ندارم اين روزها؛ دلم هواي سفر كرده است مي خواهم امشب سر به كوه بگذارم و فردا بر بلنداي قلهها لحظههاي آمدنش را به انتظار بنشينم انتظار سهم ماست... |
||